تبليغاتX
حرفم با آسمان است

حرفم با آسمان است

آنچه را زبانم قادر به گفتنش نیست...

سلام دوستان

امیدوارم از سلامتی کامل برخوردار باشید

خیلی وقتا بود که کنار تان نبودم مطمینم دل تان برایم تنگ شده بود...

جون دلم خیلی تنگ شده ب.د برای شما عزیزان خوشحالم که بعضی از پیام هایتان را گرفتم یعنی هنوز بیادم هستید ممنونم!

خوب بعد از زیاد دیر گم نمی شوم شما هم مرا فراموش نکنید. منتظر نشریات جدیدم باشید.

نوشته شده در Thu 12 Apr 2012ساعت 3 PM توسط پناه| |

خداوندا!

می دانی که چه دشوار است،

خیلی دشوار است اگر بدانی

اگر بدانی،

اگرببینیو اگرحس کنی...

حس کنی و  بی صدا و خاموش نگاه کنی

که  همه از وجودت خسته اند

همه از تو دیده پنهان می کنند

چشم می پوشانند...

آخر با کدام جرم با چه گناه؟ جز...

جز تنهایی و دلتنگی!!!

خدایا فریاد بی کسی هایم را می شنوی؟

می دانی نه؟ 

خوب می دانی که تا انتها دلم تنگ است؟

می بینی دستانم برای آرامش دستانت هر لحظه مرگ را تجربه می کنند؟

 آیا نم نمی شود دامن بی رحمی ات از غبار تاریک اشک های من؟

چرا خاموش و مات بر من ناچار نگاه می کنی؟

پایان کجاست خدایا؟

پایان این مرگ تدریجی من در کجاست؟

می خواهم  که آن پایان را در آغوش بیگیرم؟

می خواهم در آن پایان فریاد بکشم،

داد بزنم از این بی مهری همدلانم

که نا بود کنم، بشکنم کابوس این حس غریب و تنها را...

پایان کجاست خدایا؟

کجاست؟؟؟

 

 

نوشته شده در Wed 11 May 2011ساعت 2 PM توسط پناه| |

دیربعد آمده ام

دیر بعد رسیده ام

...به تو

ای آسمان...

نوشته شده در Thu 5 May 2011ساعت 1 PM توسط پناه| |

نمی دانم چگونه

آرام و خاموش

پذیرفتم؟

پذیرفتم که دیگر بر نمی گردی...

رفته ای، خیلی دور...

حتی

هوای نفس هایم بتو نمی رسد،

حتی در هوای نفس هایت نمی توانم حتی یک نفس بگیرم!!!

نمی دانم چگونه پذیرفتم؟؟؟

نمی دانم چرا هنوز !

هنوز نفس، نفس ترا می خواهم،

نبودنت بزرگترین رنج من است

یزرگترین ضعف

بزرگترین درد...

چرا؟

باآنکه می دانم ترا  هرگز نخواهم داشت

چرا گمم در تو؟

چرا در خیالم شب و روز، شب و روز تو جا داری؟

چرا در درد، در اشک، در نامیدی لبخندت مرا تسلی می دهد؟؟؟

با آنکه رفتی

و دیگر نیستی

بر هم نمی گردی

چرا حس می کنم کنار منی؟

آخر چرا؟؟؟

نوشته شده در Mon 22 Nov 2010ساعت 9 AM توسط پناه| |

خدایا!

خدای من!!!

مرا ببخش...

میدانم ملوس تر از آنم که باشم،

بدتر از بدهای دنیایت...

ولی باز هم امیدی دارم از تو.

مرا ببخش!!!

مرا ببخش!!!

این حس مرا خفه کرده،

 در آب و آتش و درد و آه...

بسته کرده!!!

من در قضا ام،

در قضای ضمیر خویش

مرا یاری کن خداوندم..

خیلی نیاز مند رحمت توام...

مرا ببخش...

برای اولین بار

برای آخرین بار

مرا ببخش

مرا ببخش

مرا ببخش

 

 

نوشته شده در Wed 27 Oct 2010ساعت 3 PM توسط پناه| |

یک نفس،

آزادی...

یک نفس،

عشق...

یک نفس آرامش...

من!

یک نفس!

خدا می خواهم...

نوشته شده در Tue 19 Oct 2010ساعت 11 AM توسط پناه| |

تهی شده ام،

خسته شده ام،

 
حس می کنم بدون دلیل زنده ام...

خیلی، خیلی خسته ام...


نمی دانم آخر راه کجاست؟


نمی دانم کجا خواهم رسید؟؟؟

با این قافله ای،

خسته و تنها و بی منزل...

نوشته شده در Mon 18 Oct 2010ساعت 2 PM توسط پناه| |

پاییز آمد...

پاییزیکه همه سال چشم براهش بودم

نمی دانم چه رابطه یست

میان

پاییز

میان

من؟؟؟

اما

در پاییز رنگ می گیرم.

در پاییز معنی می شوم.

من

بعد از این پاییز

باز هم چشم براه پاییز خواهم بود.

شنیدم،

نه

خواندم،

"آنان که رنگ پریدهٌ پاییز را دوست ندارند

نمی دانند پاییز همان بهاریست که عاشق شده است."

 

 

نوشته شده در Sun 26 Sep 2010ساعت 4 PM توسط پناه| |

امشب اشکم به پایان رسید

و امشب کاروان اشکم خسته شدند

از پا افتادن

و امشب نقطه سر خط.

و همه جمله ها تمام اند...

و دیگر همه آرزوها بار خویش ب بستند

در های آرزو دیگر قفل هستند.

دیگر گردشت راباور نمی کنم ای زمان

دیگر انتظارت نمی کشم،

نمی گویم با من بمان...

  خاطره ها را تکرار نمی کنم.

دیوانگی ها تمام اند،

عاشق بودن،

خندیدن،

 دیگر غریب اند...

دیگر آرزوی دیدنت،

ماندنت،

بودنت، خواندن و نگاه کردنت را ندارم...

دیگر دستانم به آرزوی گرمی دستانت سرد نمی شود.

دیگر عذر رسوا نمی شوم

عاشق و دیوانه و بی پروا نمی شوم...

 

 

 

 

نوشته شده در Mon 12 Jul 2010ساعت 9 AM توسط پناه| |

و...

این نفس لحاظ خدا را دارد...

ورنه آندم ایستاده بود، که مرا وداع گفتی

آندم که مرا با تمام تنهایی ام تنها گذاشتی،

آندم که جز غم خودم هیچی برایم نگذاشتی...

...

و...

این چشم دیگر اشکی بر ریختن ندارد...

امیدی بر انتظار ندارد،

تو معنی کردی، که انتظار بیهوده است!!!

امید انتظار هم جاده بن بست عشق توست،

که بن بست است و بن بست

بن بست تاریک،

بن بست درد است 

و

 باریک...

این چشم دیگر جامه ی سکوت پوشیده است،

این چشم دیگر خسته است،

آزرده است،

شکسته است،

با مرگ پیوسته است و بیهوده است...

شاید هم دیگر حرفی ندارد!!!

...

 

و...

 

این قلب،

در سکوت مرگبار شب فریاد می کشد

ترا یاد می کندُ

ترا می خواهد،

ترا می طلبد،

ترا می جوید،

ترا در خدا می جوید...

ترا از خدا می خواهد،

آندم که با سکوت خدا روبرو شد،

ایمان از خدا بر می دارد...

این قلب بیتو سکوت کرده

بودن ها را همه  پوچ و مبهوت کرده...

این قلب انتظار آخرین تپش خویش را می کشد،

آگاه است،

بلی آگاه،

که دیگر حرفی نیست،

خبری نیست،

حدیثی نیست،

عشقی و حس  هیچ دردی نیست...

چشم می پوشد قلبم از خیال با تو بودن...

چشم می پوشد از هوای با تو ماندن...

 

...

 

و...

دستانم دیگر ناتوان اند.

دستانم در اطاق سرد تنهایی کرخت گشتند...

بلی

حس می کنم، دستان من بی جان اند...

نفسهای گرم دستانم تو بودی عشقم،

بنگر

دستانم چقدر ناچار و مجبور سوی تو می شتابند

اما تو...

دست من،

هنوز هوس با تو بودن را دارد...

دستانم نمی داند، ترا دیگر ندارم،

و...

ترا هرگز نخواهم داشت...

بیتوهرگز...

 

نوشته شده در Tue 6 Jul 2010ساعت 9 AM توسط پناه| |

Design By : Mihantheme